جوک های قزوینی

نوامبر 10th, 2009

به ژاپنیه میگن رفتی قزوین گردش قزوینو چجوری دیدی؟ میگه ناشی باشی تاتاشی توشه

یه دانمارکیه کاریکاتوره کون رو بدون سوراخ می کشه «
تو قزوین دستگیرش می کنن به سه جرم
1-تشویش اذهان عمومی
2- نشر اکاذیب
3- توهین به مقدسات

به قزوینیه میگن: آدرس سایتتو بده. میگه: دمرو، دمرو، دمرو، دات کون، دات کان «

قزوینیها به ناف می‌گن: سوراخ بی مصرف! «

قزوینیه انگشتش میشکنه از ناراحتی سکته میکنه «

سرخ پوستها موقع حمله به قزوین میگن: آکومبا، بومبا، یاکومبا! وقتی که از  «
حمله بر می‌گردند میگن: نکن بابا، نکن بابا

به قزوینیه میگن قزوین کجاست. می گه اراده کنی همین جا «

به خاطر رفاه حال نماز گذاران قزوینی جا نماز با آینه بغل توزیع شد «

قزوینه میاد به دوستش میگه یه هفته هست که سکـ..س نداشتم!!! دوستش میگه: مگه خانومت  «
پریوده؟!!! قزوینه میگه نبابا اسهال داره!!!!

قزوینیه وارد یک جمع میشه، با همه از دم روبوسی میکنه به جز یک نفر که فقط باهاش  «
دست میده. یارو شاکی میشه، میگه: چرا منو ماچ نکردی؟! قزوینیه میگه: بالام تورو
گذاشتم بک…م

قزوینیه میره مغازه روبات فروشی، فروشندهه شروع میکنه به تعریف از روباتا و میگه: «
آقا این روباته آخر کاره، بهترین روباتیه که تا حالا ساخته شده، ببین اگه این دکمه
روی شکمش رو فشار بدی جاروبرقی میشه، اگه دستش رو بکشی ماشین لباسشویی میشه و خلاصه
از هر پیچش هزار هنر میریزه! قزوینیه حسابی حال میکنه میگه: بالام جان من همینو
میخوام! خلاصه پولشو میده و ور میداره میبردش خونه. فرداش قروینیه شاکی با کیر
پانسمان شده برمیگرده میگه: مادرقحبه! چرا نگفتی این سوراخ کونش چرخ گوشته؟!

قزوینیه رو با یه چهار لیتری تف دستگیر میکنن! «

قزوینیه میمیره، اون دنیا به علت 70 سال بچه‌بازی مستمر میندازنش قعر دوزخ، پیش  «
اژدهای دو سر! یک مدت میگذره طبقه‌های دیگه جهنم هی صدای آه و اوه و داد و بیداد
می‌شنیدن. بالاخره دو سه تا از فرشته‌ها میرن پیش رئیس جهنم میگن: این بیچاره گناه
داره، بگذار از پیش این اژدها بیاریمش بیرون. اونم میگه باشه. همچین که در سلول
قزوینیه رو باز می‌کنن، اژدهای می‌زنه بیرون، حالا ندو کی بدو! فرشته‌ها بهش میگن:
‌بابا خجالت بکش! آخه چرا داری در میری؟ اژدهای میگه: بابا این دهن منو سروریس
کرده! الان دو ماهه گیر داده که: بالام‌جان تو که دو تا سر داری، پس اونیکی کانت
کجاست؟!

تو یکی از دهات قزوین، ملت برای بار اول یه میوه انجیر پیدا می‌کنن. خلاصه سر در  «
نمیارن چه موجودیه، میبرنش پیش ملای شهر، میپرسن این چیه؟ ملاهه یک نگاهی به انجیره
میکنه، میگه: بالام جان من باید یک مقدار تحقیقات رو این بکنم، فردا بیاین جوابشو
بهتون بدم. ملت میرن دنبال کار و کاسبیشون، فردا برمیگردن، میپرسن: خوب ملا بالاخره
این یارو چیه؟ ملا میگه: بالام جان، شیره بوده مالاندن…یک کمی گردالاندن…خشخاش توش
پاشاندن…چوب به کونش نشاندن…تازه شده گلابی!

قزوینیه یك كون اساسی بلند كرده بوده و داشته واسه خودش خوش و خرم تو خیابون میرفته كه یهو یك قزوینی نااهل دیگه كون رو ازش بلند میكنه. قزوینیه خیلی شاكی میشه، داد میزنه: ای بی‌مروت.. ای بی دین و ایمون … آخه اون كونی كه تو میكنی حلاله؟!

ه بار یه قزوینیه رو بیهوش میارند بیمارستان و می بینند که معامله اش ( ..رش) شکسته ، بعد از اینکه به هوش میاد دکترها دورش جمع میشن و ازش می پرسند که مردحسابی همه مردم سرشون میشکنه ، پاشون میشکنه ، دستشون میشکنه ، تو چرا اونجات شکسته؟ قزوینیه میگه : بالام جان، والا نمیدونم کدوم بچه کونی ، عکس کون رو دیوارکشیده بود؟؟!!!

یه قزوینی با طوطی اش رفت حموم , وقتی داشت پشم های …یرش را با تیغ می زد , طوطی هی می گفت:می بری ها, می بری ها …مرد عصبانی شد و با سنگ پا زد توی سر طوطی و طوطی بیهوش شد .بعد از اینكه مرد از حموم رفت بیرون ، زنش به حموم رفت.یهو طوطی به هوش آمد و گفت: دیدی بریدی دیدی بریدی !!!