چرا باید زن بگیریم ؟

ژانویه 28th, 2010

هی میگیم زن بیگیرید برا همچین روزیه دیگه.

طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده

کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه

یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!

طرف يه سي دي ميخره، ميبينه سوراخه، ميره پسش ميده!

- زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به ديدن‏تان آمده است.
زندانى گفت: كدام يكى ؟
زندان‏بان گفت: مرا مسخره كرده‏اى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتاده‏ام

2- غروب شده بود كه دو تا دوست با هم به طرفى مى‏رفتند، يكى از آنها يكباره ذوق شاعرانه‏اش گل كرد و به ديگرى گفت: «خورشيد پديده زيبايى است، ولى فقط روزها نورافشانى مى‏كند كه هوا روشن است و اين هنر نيست كه خورشيد در روز روشن نورافشانى كند، اما ماه، شب‏ها، آن هم شبهايى اين قدر تاريك…»

3- سؤال: چك‏ها و اسلاوها از كجا مى‏دانند كه كره زمين گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپرياليست‏ها را بيرون كردند و به طرف غرب راندند و در سال 1968 آنها از شرق برگشتند

4- گدايى در خانه‏اى را زد و مستخدمه در را باز كرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بيرون در ايستاده است.
ارباب: بگوييد برود. ما عصا لازم نداريم

5-گدايى با حالت گريان و نزار به خانمى گفت: شما بايد موقعيت مرا درك كنيد. خيلى بدبختم، پدر الكلى، مادر مريض، بچه‏هاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما كى هستيد؟
من پدر خانواده‏ام.

6- مرد مستى وارد يك آتليه عكاسى شد و با زبان الكنى گفت: لطفاً يك عكس دسته جمعى از ما بيندازيد. عكاس با تجربه سرى تكان داد و گفت: تا من دوربين را آماده مى‏كنم شما به صورت نيم دايره بايستيد.

7- پسر كوچكى از مادرش پرسيد: وقتى كه من به دنيا آمدم تو كجا بودى؟
در بيمارستان عزيزم.
پدرم كجا بود؟
البته در دفتر كارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، كجا مى‏خواستى باشند؟
پسر بچه غرغر كنان گفت: هميشه همين طور است، هر وقت به خانه مى‏آيم، كسى نيست.

8- در يك كنفرانس پزشكى، دكتر معروفى در حين سخنرانى گفت: از آن مى‏ترسم كه ما پزشكان در اين دنيا دوستان زيادى نداشته باشيم.
صدايى از آخر سالن: در آن دنيا كمتر!

9- كشيشى سر كلاس درس از بچه‏ها پرسيد: بايد چه كار كنيد تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسركى از ته كلاس: بايد گناه بكنيم آقاى كشيش.

10- در كلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسيد: چه موقع يك سرباز مى‏تواند بدون اجازه از پادگان بيرون برود؟
يك سرباز: وقتى كه مطمئن باشد گير نمى‏افتد.

11- جناب وزير به مرخصى مى‏رود و براى حفظ سلامتى و كم كردن وزن تصميم مى‏گيرد كار بدنى بكند. بنابراين به نزد روستايى مى‏رود و از او تقاضاى كار مى‏كند. روستايى او را به داخل انبار بزرگى مى‏برد كه كوهى از سيب زمينى روى هم انباشته شده و از آقاى وزير مى‏خواهد كه آنها را بر حسب كوچك و بزرگ بودن از هم جدا كند.
دو ساعت بعد جناب وزير با پريشان حالى جلو روستايى مى‏ايستد.
روستايى: براى روز اول كار سخت و سنگينى بود؟
وزير: از جهت سختى و سنگينى كار خسته نشدم، از اين كه دائم بايد در حال تصميم‏گيرى باشم خسته شدم.

12- پيرزنى در كوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود كه دائماً آدامس مى‏جويد. پيرزن رو كرد به مرد و گفت: شما خيلى لطف داريد كه مى‏خواهيد با من حرف بزنيد تا حوصله‏مان سر نرود، ولى متأسفانه من كاملاً كر هستم.

13- يك فرانسوى در شهر مونيخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه كمك مى‏طلبيد. يك نفر از اهل محل كه روى پل ايستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مى‏رفتى شنا ياد مى‏گرفتى نه زبان فرانسه.

14- در يك بار دو مرد مست با هم صحبت مى‏كردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خيابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همين‏طور.
كافه‏چى به يكى از مشتريان كه محو اين گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته اين برنامه به همين شكل اجرا مى‏شود. آخر اين دو تا پدر و پسر هستند.

15-پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خوابانيد تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد كشيد: پدرت هم تو را كتك مى‏زد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مى‏كردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مى‏زد؟
پدر: البته كه مى‏زد. همچنين پدر او…
پسر: حال كه اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاكره كنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم.

16- پسرى براى هديه تولدش از پدرش تقاضاى يك هفت تير واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پريده؟
پسر: من يك هفت تير درست و حسابى واقعى مى‏خواهم كه بتوانم با آن خوب شليك كنم.
پدر: ديگه بسه، حرف حرفه منه يا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر يك هفت تير واقعى داشتم…

منبع : اس ام اس جوک خفن

اس ام اس جوک خفن با افتخار قدرت‌گرفته از پوسته سیمپلا طراحی‌شده توسط فو. قدرت‌گرفته از وردپرس